تبليغاتX
دلشکسته

دلشکسته

كه هستم چه هستم اسيري دلشكسته ز هستي گريزان غريبي زار و خسته

وبلاگ

سلام دوستان من وبلاگ جدیدی زدم وکارم را در آنجا ادامه خواهم داد اگه دوست داشتید به من سر بزنید به آدرس زیر مراجعه کنید.

http://feraghedost.blogfa.com

منتظرون هستم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:21  توسط دلشکسته  | 

در میان عاشقان عاقل مبا

در میان عاشقان عاقل مبا

خاصه در عشق چنین شیرین لقا

دور بادا عاقلان از عاشقان

دور بادا بوی گلخن از صبا

گر درآید عاقلی گو راه نیست

ور درآید عاشقی صد مرحبا

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

عشق آمد این دهانم را گرفت

که گذر از شعر و بر شعرا برآ

مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:46  توسط دلشکسته  | 

حال خونین دلان که گوید باز

حال خونین دلان که گوید باز و از فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ گر نمیرد به سر بپوید باز

 

 

 

 

حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:17  توسط دلشکسته  | 

تو را در ره خراباتی خراب است

تو را در ره خراباتی خراب است گر آنجا خانه‌ای گیری صواب است
بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی که خلق عالم و عالم سراب است
در آن خانه تو را یکسان نماید جهانی گر پر آتش گر پر آب است
خراباتی است بیرون از دو عالم دو عالم در بر آن همچو خواب است
ببین کز بوی درد آن خرابات فلک را روز و شب چندین شتاب است
به آسانی نیابی سر این کار که کاری سخن و سری تنک یاب است
به عقل این راه مسپر کاندرین راه جهانی عقل چون خر در خلاب است
مثال تو درین کنج خرابات مثال سایه‌ای در آفتاب است
چگونه شرح آن گویم که جانم ز عشق این سخن مست و خراب است
اگر پرسی ز سر این سالی چه گویم من که خاموشی جواب است
برای جست و جوی این حقیقت هزاران حلق در دام طناب است
ز درد این سخن پیران ره را محاسن‌ها به خون دل خضاب است
جوانمردان دین را زین مصیبت جگرها تشنه و دلها کباب است
ز شرح این سخن وز خجلت خویش دل عطار در صد اضطراب است

 

 

 

 

 

 

 

عطار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:19  توسط دلشکسته  | 

عشق را پیر و جوان یکسان بود

عشق را پیر و جوان یکسان بود نزد او سود و زیان یکسان بود
هم ز یکرنگی جهان عشق را نو بهار و مهرگان یکسان بود
زیر او بالا و بالا هست زیر کش زمین و آسمان یکسان بود
بارگاه عشق همچون دایره است صد او با آستان یکسان بود
یار اگر سوزد وگر سازد رواست عاشقان را این و آن یکسان بود
در طریق عاشقان خون ریختن با حیات جاودان یکسان بود
سایه از کل دان که پیش آفتاب آشکارا و نهان یکسان بود
کی بود دلدار چون دل ای فرید باز کی با آشیان یکسان بود

 

 

 

 

 

عطار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:2  توسط دلشکسته  | 

از می عشق تو چنان مستم

از می عشق تو چنان مستم که ندانم که نیست یا هستم
آتش عشق چون درآمد تنگ من ز خود رستم و درو جستم
لاجرم هست نیستم، هیچم لاجرم عاقلی نیم، مستم
چند گویم ز خود که در ره عشق جرعه‌ای خوردم و ز خود رستم
ننگ من از من است بی من من بر پریدم به دوست پیوستم
ساقیا درد درد در ده زود که به یک درد توبه بشکستم
باز، خمخانه برگشادم در باز، زنار بر میان بستم
هرچه کردم به عمرهای دراز زان همه حسرت است در دستم
ترک عطار گفتم و بی او دیده پر خون به گوشه بنشستم

 

 

 

 

 

 

عطار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:58  توسط دلشکسته  | 

عزم عشق دلستانی داشتم

عزم عشق دلستانی داشتم

وقف کردم نیم جانی داشتم

صد هزاران سود کردم در دو کون

گر ز عشق تو زیانی داشتم

چون شدم با عشق رویش همنفس

هر نفس تازه جهانی داشتم

در صفات روی چون خورشید او

سر مگر بر آسمانی داشتم

لیک چون رویش بدیدم ذره‌ای

گنگ گشتم گر زبانی داشتم

مدتی پنداشتم کز وصل او

یا نصیبی یا نشانی داشتم

چون نگه کردم همه پندار بود

یا خیالی یا گمانی داشتم

با سر هر موی زلفش تا ابد

سرگذشت و داستانی داشتم

لیک دل پرغصه رفتم زیر خاک

قصه‌ی دل چون نهانی داشتم

خواستم تا راز خود پنهان کنم

هر سرشکی ترجمانی داشتم

چون ندیدم خویش را در خورد او

این مصیبت هر زمانی داشتم

موج می‌زد درد و زاری چون رباب

گر رگی بر استخوانی داشتم

بر تن عطار هر مویی که بود

در خروشی و فغانی داشتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عطار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:54  توسط دلشکسته  | 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

 

مولانا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:28  توسط دلشکسته  | 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

 مولوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:23  توسط دلشکسته  | 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:31  توسط دلشکسته  |